تبلیغات
زندگی یعنی عشق٬ خنده٬ شادی - پست های اسفند 1385
مادر! ... روزای زندگی ,

مامان و بابا داشتند تلوزیون نگاه می کردند که مامان گفت : "من خسته ام و دیگه دیروقته . میرم بخوابم " مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه سانویچ های ناهار فردا شد . سپس ظرف ها را شست ، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد ، قفسه هارا مرتب کرد ، شکرپاش را پر کرد ، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پر کرد . بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت ، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت .اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را در جای خودش گذاشت .گلدان ها را آب داد ، سطل آشغال را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت .

بعد ایستاد و خمیازه ای کشید ، کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد . کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت ، مقداری پول برای سفر شمرد و کنار گذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت . بعد کارت تبریکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت ، آدرس را روی پاکت نوشت و تمبر چسباند ؛ ما یحتاج را روی کاغذی نوشت و هردو را در نزدیکی کیف خود قرار داد . سپس دندان هایش را مسواک زد و ناخن هایش را سوهان کشید

 بابا گفت : " فکر کردم گفتی داری میری بخوابی " و مامان در پاسخ گفت : " درست شنیدی ، دارم می رم .

بعد چراغ حیاط را روشن کرد و درهارا بست پس از آن به تک تک بچه ها سر زد و چراغ هارا خاموش کرد ، لباس های بهم ریخته را به چوب رختی آویخت ، جوراب های کثیف را در سبد انداخت ، با یکی از بچه ها که هنوز بیدار بود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد ، ساعت را برای صبح کوک کرد ، لباس های شسته را پهن کرد ، جاکفشی را مرتب کرد و سپس به دعا و نیایش نشست در همان موقع بابا تلویزیون را خاموش کرد و گفت : "من می رم بخوابم " و دقیقا همین کار را انجام داد !

 


2نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند 1385 ساعت 07:03 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در دوشنبه 21 اسفند 1385 ساعت 07:03 ق.ظ

صفحات :